note8

دلتنگم ...

دلتنگم...

دلتنگه دستاهایش...

(باقی دلتنگی ها توی ادامه مطلب.)

ورد زبانش همیشه این بیت حضرت حافظ بود:

 

هر گنج سعادت که خدا داد به حافظ

                                                  از یمن دعای شب و ورد سحری بود

 

آخر نوشت:

می تونی بقیه حرفا رو از زبون م.پارسا بخونی.

 


دلتنگه دستهایش که روی شونه ام میگذاشت و می گفت مهندس!

دلتنگم...

دلتنگه اون روزی که حالش خوب نبود و من رفته بودم ازش مراقبت کنم و موقع شام خوردن برق ها رفت رفتیم زیر نور لامپ های پارک شام بخوریم که برق اونجا هم رفت!

دلتنگه وقت های که میومد و با ما فوتبال بازی میکرد!

دلتنگه اون روزی که واسه خودم و خودش شام درست کردم و تنهایی باهم دیگه توی آرامش خوردیم.

دلتنگه اون موقعی هستم که وقتی از راه میرسیدم میگفت مهندس!چایی بریز!تازه دمه.

دلتنگه روزی که مقداری وسایل چاه و کشاورزی خریده بودم و وقتی اونا رو دید چشم هایش برقی زد و گفت حاج خانم بیا ببین مهندس چه کرده!!!

دلتنگه روزهای جمعه ای که میومدیم خونشون و مشغول قرآن خوندن بود و میرفتم مینشستم کنارش و باهاش قرآن میخوندم.

دلتنگه روزی که به خاطر اینکه تنها نباشم اومد کنارم توی ماشین نشست در حالی که عادت داشت شب ها زود بخوابه، بخاطر من تا دیروقت توی ماشین به رادیو گوش داد.

دلتنگه اون جک های خنده داری که میگفت و با اینکه چندین بار از زبان خودش شنیده بودم ولی باز هم خنده ام میگرفت!

دلتنگه روزی که آبه پشت بند های مزرعه رو دید و چندبار پشت سر هم گفت لا حول ولا قوه الا بالله... (تا بحال انقدر خوشحال ندیده بودمش!)

دلتنگه اون حرفش که همیشه به شوخی میگفت:«کاشتند و خوردیم،بکاریم و بخوریم!!»

دلتنگه اون شبهایی که دستاش رو میزاشت پشتش و تا خونه برسه سوره واقعه رو میخوند.

از این دلتنگی ها خیلی هست!ولی نه شما حوصله ی خوندش رو دارید، نه من دل و دماغ نوشتنشون رو.

فقط میگم:

دلتنگم...

دلتنگ...

 

+ ; ۱٢:۳۸ ‎ق.ظ ; ۱۳۸۸/۱٢/۱٤
    پيام هاي ديگران ()