note8

به بچه هامون چی بگیم!؟؟

امروز قبل از ظهر بود،داشتم توی اتاق به کارام میرسیدم که سر و صدای بچه هایی که بیرون مشغول بازی بودن نظرم رو جلب کرد.

۴-۵ تا دختر بچه بودن که حدود ۶-٧ سالشون بود، نمیدونم چه بازی بود که میکردن ولی چند ثانیه یه بار صداشون بالا میرفت و میگفتن آمریکایی ها حمله کردن...و جیغ و ویغ (؟؟) راه مینداختن.

چند دقیقه بعد صداشون بلند شد که احمدی نژاد...(که بقیه اش رو نفهمیدم!)و چند دقیقه بعد صداشون اومد که میگفتنمرگ بر موسوی!! و دقایقی بعد؛ یه هفته دو هفته بهارحموم نرفته!(اسم یکیشون بهار بود.)

همین طور چند لحظه یکبار صدای شعار ازشون بلند میشد در حالی که حتی خیلی، دقت کنین خیلی، از بچه هامون هستن که نمیدونن رهبر مملکت ما کیه!(این کاملا واقعیه!!مدارکش هم موجوده!)

 

چرا باید ما بجایی برسیم که بچه هامون هم سیاسی شده باشن!(درسته که ایران جزو تنها کشور هایی هستش که مردمِ خیلی سیاسی داره ولی در این حد!!؟؟)

بچه هایی که الان باید بازی های کودکانه انجام بدن! ولی...

مقصرکیست؟؟فکر نمیکنم مقصر کسی باشه جز من! جز تو! جز ما! ماهایی که حتی به بچه هامون هم رحم نمیکنیم و اونارو هم وارد بازی های سیاسی خودمون میکنیم.

چرا ...؟؟


آخر نوشت:

من از خودمون خیلی نا امید شدم!خیلی.

همین.

+ ; ٢:٤۳ ‎ب.ظ ; ۱۳۸۸/۱۱/۳٠
    پيام هاي ديگران ()   

دریایی

همچو دریــا باش،

طوفانی اش هم زیباست!

آخر نوشت:

ما هستیم(منظورم اون شعاره نیست!یعنی اینکه ما اومدیم! در واقع منظورم اینکه برگشتیم!)

کی بود خودش و تیکه پاره میکرد؟بیا دلت خنک شد اینم از دری وری های خودم !سبز

+ ; ۱۱:٥۸ ‎ب.ظ ; ۱۳۸۸/۱۱/٢٧
    پيام هاي ديگران ()   

شعر یک سرباز ایرانی در بهمن ماه سال 57

چه تاریک است امشب

و من، برگهای سرخ و زرد را که در آن فرو میریزد

                                        دیگر نمیبینم،

شاید که صبح بهار میشود

و زمانی که من چشمهایم را میگشایم

                                                     برگها همه سبز شده باشند

                                                     با رگهای تکیده از آتش

من که نمیدانم فردا شروع چه فصلی است

آخر  من تاریخ را گم کرده ام،

من حتی ساعات و شناسنامه ام را

                                                  گم کرده ام

                                                شاید که نداشته باشم،

ولیکن این بو که به مشام میرسد

هرچند که به بوی باروت و خون می ماند

برایم فصل خوب را نوید می دهد

من از این شب نمیترسم

من شبهای سیاهتر از این را هم دیده ام

ولی نمیدانم،

این آخرین شب سیاه است

امشب آخرین جلسه کفتارهاست

آن هزار کفتار، هزار بار می میرند

                                           زیرا برگ های خون جاریست

من بوی خون را حس میکنم

من فردا را روز تولد خود می نامم

من از فردا تاریخ خواهم داشت

و برای خود شناسنامه خواهم گرفت

من از فردا قبیله راستین را خواهم شناخت

و نمازی بدون دلهره خواهم گذاشت!

آخر نوشت:

معلومه دیگه از کجا نوشتم!سؤال داره؟!از همون دفتر شعر دیگه!

 

 

+ ; ۱۱:٢٠ ‎ب.ظ ; ۱۳۸۸/۱۱/٢۱
    پيام هاي ديگران ()   

داستان تکراریه ابر و دریا

ابر بارنده به دریا میگفت:

«من نبارم تو کجا دریایی؟؟!»

دریا خنده کنان با او گفت:

«ابر بارنده تو هم از مایی!!»

آخر نوشت:

این شعر و از اونجایی که نمیدونستم چی بنویسم گذاشتم.شرمنده چون خیلی تکراریه ولی خب بعضی چیزا تکرارشون بد نیست!

راستی!خوش اومدی!

+ ; ۱٢:٠۳ ‎ق.ظ ; ۱۳۸۸/۱۱/۱٦
    پيام هاي ديگران ()