note8

باز هم هجرت!

ما آزموده ایم در این شهر بخت خویش

                                 بیرون کشید باید از این ورطه رخت خویش!

رفتم بلاگر.

بازم اگه خواستید من رو بخونید تشریف بیارید اونور هستم در خدمتتون.

و باز هم اگه دوست داشتین لینک رو هم عوض کنید.

ممنون.

http://note-hashtom.blogspot.com

 

+ ; ٢:۱۸ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٩/٤/۱۳
    پيام هاي ديگران ()   

...

 

به نام پدر...

 

+ ; ۱٢:۳٠ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٩/٤/٥
    پيام هاي ديگران ()   

تولدت مبارک زروان!

تاریخ تولد بهانه ای است،

تا به یاد آوری آمدنت را.

پس با هم حضورت را جشن میگیریم

ای فرشته آسمانی(!!!)

تولدت مبارک زروان عزیز!ماچ

باشد که بیشتر بشناسیمت!

+ ; ٤:٠٧ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٩/۳/٢٧
    پيام هاي ديگران ()   

هر که با ما نیست...

گفته میشد:«هر که با ما نیست با ما دشمن است!»*

گفتم: آری، این سخن فرموده ی اهریمن است!

اهل معنا، اهل دل، با دشمنان هم دوست اند،

ای شما، با خلق دشمن؟! قلب تان از آهن است؟!

*شعاری در نخستین سالهای انقلاب شوروی سابق.

                                                                           شاعر: فریدون مشیری

آخر نوشت:به زودی به بلاگر نقل مکان میکنم.

+ ; ۳:٤۸ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٩/۳/٢٦
    پيام هاي ديگران ()   

بدون هیچ گونه توضیح!

واژه ها از لبت تراویدند

پر صلابت، پر عاطفه، پر شور

آفریدند در دل مردم

عزت، آمادگی، حماسه حضور

چشم بد دور، عمرتان بسیار

کس نبیند ملالتان آقا

ما نمردیم، خون دل خوردید

تخت باشد خیالتان آقا

جان ایران، چه که جانت را

جان ناقابلی گمان کردی؟

آبروی همه مسلمانان

اشک ما را چرا در آوردی؟

جسم تو کامل است، ناقص نیست

میدهد عطر یک بغل گل یاس

دستت اما حکایتی دارد...

رحم الله عمی العباس

 

آخرنوشت:

این مثلا شعر رو یکی دو روز پیش همراه یه عکس پشت یه اتوبوس توی گرمسار دیدم که البته زیرش هم نوشته بود سپاه نمیدونم چی چیه استان سمنان.

خدا ایشالا از همه شون قبول کنه و انشاالله که با هم دیگه محشور بشند اون دنیا!!!

+ ; ۸:٠٥ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٩/۳/۱٧
    پيام هاي ديگران ()   

من و بی ادبی ام!

خیلی بی ادب شدم.مخصوصا وقتی که خبر در مورد یوگی و دوستان چیز ببخشید مموتی و دوستانش باشه.ناخودآگاه شروع میکنم به فحش دادن!حتی بعضی وقتها از خودم تعجب میکنم که، این منم؟منی که حتی از گفتن یه اسکل خشک و خالی شرم داشتم؟!

ای لعنت به روحت مموتی که هرچی میکشیم از دست توی بیشرفه.

کثافت انقدر روی اعصاب آدم راه میره که مجبور میشم یه پـُفیوز حرومش کنم!

مرتیکه خر خجالت نمیکشه انگار با یابو طرفه.

خفه شو، عوضی، [...]،[...]،[...] و ...

آخر نوشت:

از همه ی دوستان و خوانندگان عزیز به خاطر این فحش های رکیک و غیر رکیک عذر میخوام آخه این کره خر که واسه آدم اعصاب نمیذاره!

+ ; ۱۱:٥۳ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٩/٢/۳۱
    پيام هاي ديگران ()   

 

۵ سال سختی!

۵ سال ناراحتی!

۵ سال حقارت!

۵ سال تحریم!

۵ سال ...

آخرش چی شد؟ این همه پدرمون در اومد.این همه تحقیر شدیم پیش دنیا.

جناب آقای احمدی نژاد چی شد پس اون همه ادعایی که داشتی؟اون همه شاخ و شونه ای که کشیدی واسه دنیا، چی شد؟کجا رفت؟همش باد هوا؟!

آقای به اصطلاح دلاور هسته ای!

این نشست و این تفاهم که از قرار داد ترکمنچای بدتر بود که!

به خدا آدم دلش میسوزه.این همه بابای ملت خودت رو در آوردی به خاطر اینکه بگی جرات داری!شجاعی!

وقت امتحان که رسید جا زدی!؟

البته ما هم ازت انتظاری نداشتیم.میدونستیم که هیچ بخاری ازت بلند نمیشه!

وای بر تو احمدی نژاد!

که ۵ سال آزگار کشور رو به تباهی کشاندی.

کسی که  حمایت مردمش  را ندارد، چیزی جز این در انتهای مسیرش نیست.اگر حمایت مردمت را داشتی آیا لازم بود که این قرار داد را ببندی؟

این همه سال زحمت را هدر دادی رفت!؟

آخر نوشت:خیلی حرف ها داشتم که بزنم و چند صفحه ای نوشته بودم ولی برای جلو گیری از چیز شدن نیاوردمشون و مقداری از اون ها رو اینجا آوردم.

 

+ ; ۸:۱۱ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٩/٢/٢٧
    پيام هاي ديگران ()   

من و مامان بابام/آخر الزمون شده!

ملت همه آرزو دارن که مامان، باباشون بفهمن که کامپیوتر چیه و "موس"و"کیبورد"چی هستن بعد ما هم توی خونه باید دعوا کنیم که مادرم/پدرم کمتر وبگردی کنین آخه!

انقدر بازی نکنین با کامپیوتر!چاق میشیدا!چشماتون ضعیف میشه ها!

ولی کو گوش شنوا؟

کلا توی خونه ی ما همه چیز بر عکس داره پیش میره. به جای اینکه اونا این تذکرات رو به ما بدن، ما به اونا تذکر میدیم.

نمونه ی دیگه اش هم خوندن مجله همشهری جوانِ!

وقتی مجله رو میخرم،مامانم میگه باز رفت پول داد واسه این چیزا!

بعد خودش مجله رو میگره تا همه اش رو نخونه نمیده به من.جدیدا بابام هم علاقه مند شده به مجله!مثل اینکه از این به بعد باید 3 تا مجله بگیرم که دعوامون نشه تو خونه!

ولی بازم خدایا شکرت!

خیلی ها آرزو دارن پدر،مادری مثل پدر،مادر من داشته باشن.

 

 

 

+ ; ۱۱:٥٥ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٩/٢/٢٥
    پيام هاي ديگران ()   

 

چند روز پیش یکی از کارمندای دانشگاه فوت کرد(خدا رفتگان شما رو هم بیامرزه!)

عکس این بنده خدا رو هم زده بودن به در و دیوار دانشگاه.

معمولا موقع امتحانات که میشه از کارمندا به جای مراقب استفاده میشه.

هرکی که عکس این بنده خدا رو میدید میگفت:

«اِ اِ اِ اینه که!مُرد!؟ لامصب از من چند بار تقلب گرفت.»

آره دیگه اینجاست که شاعر میگه:

ای که دستت میرسد کاری بکن...

تا وقتی که مُردی پشت سرت انقدر بد نگن!

نتیجه اخلاقی: آقا جان بذار بچه ی مردم تقلبش رو بکنه دیگه!

+ ; ۱٠:٤٧ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٩/٢/٢۳
    پيام هاي ديگران ()   

من و عینکم/ عینک رِیبُن اصلُم هرچی دارُم مال تو...!!

ملت عینک ریبن اصلشون رو میدن به دوست دخترشون!

ما عینکه ریبنمون رو میندازیم تو توالت میره!!!خدا وکیلی مملکته داریم؟؟؟!!

 

آخر نوشت:

بعد از شنیدن این آهنگ محسن چاووشی، خانواده شک کردن که از کجا معلوم عینکت افتاده تو دستشویی؟؟!!!دروغگوتعجبعینک

+ ; ٧:٠٦ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٩/٢/۱٧
    پيام هاي ديگران ()   

روز معلم

یه بچه ی خَلَف نتوستش بار بیارِ و آخرش

آمریکایی از آب دراومد!!

بعد برید بگید مطهری،مطهری!

توضیح نوشت:فکر کنم روشن باشه که منظورم با اوناست(!!!!) وگرنه من مخلص شهید مطهری خدا بیامرز هم هستم.

در ضمن روز کارگر و روز معلم رو هم گرامی میدارم!!

آخر نوشت:

12 اردیبهشت روز معلم بر مامانم و همه خاله هام مبارک !ماچ

+ ; ۱۱:۳٦ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٩/٢/۱٠
    پيام هاي ديگران ()   

من و مدیر کانون فرهنگی، هنری، ادبیِ نیستان

 

من:آقا این عکسه صادق هدایت رو بالاتر از شجریان میزدی.

مدیر: نه دیگه!نخواستیم عکسه یه خارجی بالاتر از ایرانی ها باشه!!!!

من:ابلهتعجبدرحالی که از در خارج میشدم!!

 

توضیح نوشت:این قضیه کاملا واقعی است!!!

 

 

+ ; ۱٠:٢۸ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٩/٢/۸
    پيام هاي ديگران ()   

عقده های کودکی!

دو متر قد داره، رفته ردیف اول هم نشسته!
چرا ما باید تقاص عقده ای شدن تو رو توی مدرسه پس بدیم؟؟
+ ; ۱۱:٤۱ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٩/۱/٢٦
    پيام هاي ديگران ()   

آخر بازی

عاشقان

سرشکسته گذشتند

شرمسارِ ترانه های بی هنگام خویش

و کوچه ها

بی زمزمه ماند و صدای پا.

سربازان

شکسته گذشتند

خسته

بر اسبان تشریع

و لثه های بی رنگِ غروری

نگونسار

         بر نیزه های شان

تو را چه سود فخر به فلک بر

                                      فروختن

هنگامی که

هر غبار راه نفرین شده نفرینت میکند؟

تو را چه سود از باغ و درخت

که با یاس ها

                  به داس سخن گفته ای

آنجا که قدم برنهاده باشی

گیاه

از رستن تن میزند

چرا که تو

تقوای خاک و آب را

                          هرگز

باور نداشتی

فغان که سرگذشت ما

سرود بی اعتقاد سربازان تو بود

که از فتح قلعه روسپیان

                           باز می آمدند

باش تا نفرین دوزخ از تو چه سازد

که مادران سیاهپوش

داغداران زیباترین فرزندان آفتاب و باد

هنوز از سجاده

                 سر بر نگرفته اند.

                                  

                                             شاعر: احمد شاملو

+ ; ۱٢:۳٠ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٩/۱/٢۳
    پيام هاي ديگران ()   

هستم، ولی خسته ام!!

درود بر شما!

میگن وقتی بهار میشه یه حسه خواب آلودگی میاد به سراغ آدمیزاد.این خواب آلودگی برای اولین بار واسه من امسال بوجود اومده ولی توی آپ کردن وبلاگ.نمیدونم چرا احساس میکنم هیچ حرفی واسه گفتن ندارم!

فکر کنم افسرده شدم!!تعجبافسوس

میگم نکنه عاشق شدم و خودم خبر ندارم!؟!؟!سبزابله

یا ...

نمیدونم والا.فقط میدونم که هیچ حرفی واسه گفتن ندارم.فعلا هم بیشتر وقتم رو توی وبلاگ به کسی نگو میگذرونم و اونجا مینویسم.

پس:

HELP ME

+ ; ۱٠:٠٩ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٩/۱/۱٥
    پيام هاي ديگران ()   

بهار، بهار!

بهار بهار
پرنده گفت یا گل گفت؟
خواب بودیم و
هیچکی صدایی نشنفت!
*
بهار، بهار

صدا همون صدا بود
صدای شاخه‌ها و ریشه‌ها بود
بهار، بهار

چه اسم آشنایی!
صدات میاد اما خودت کجایی؟
وا بکنیم پنجره‌ها رُ یا نه؟
تازه کنیم خاطره‌ها رُ یا نه؟
*
*
بهار اومد لباس ِنو تنم کرد
تازه‌تر از فصل شکفتنم کرد
بهار اومد با یه بغل جوونه
عیدُ آورد از تو کوچه تو خونه
(حیاطِ ما یه غربیل
باغچه‌ی ما یه گلدون
خونه‌ی ما همیشه
منتظر ِ یه مهمون)
بهار، بهار

یه مهمون قدیمی
یه آشنای ساده و صمیمی
یه آشنا که مثل قصه‌ها بود
خواب و خیال ِهمه بچه‌ها بود
یادش بخیر بچگیا چه خوب بود
حیف که هنوز صُب نشده غروب بود
آخ که چه زود قلکِ عیدیامون
وقتی شکست باهاش شکست دلامون
*
*
بهار اومد برفا رُ نقطه چین کرد
خنده به دلمردگی زمین کرد
چقدر دلم فصل بهارُ دوس داشت
وا شدنِ پنجره هارُ دوس داشت
بهار اومد پنجره هارُ وا کرد
منو با حسی دیگه آشنا کرد
یه حرف یه حرف، حرفای من کتاب شد
حیف که هَمَش سوال ِبی‌جواب شد
دروغ نگم هنوز دلم جوون بود
که صب تا شب دنبال ِ آب و نون بود
*
*
بهار اومد اما با دست خالی
با یه بغل شکوفه‌ی خیالی
بهار بهار گلخونه‌های بی‌گُل
خاطره‌های مونده اونورِ پل
بهار بهار یه غصه‌ی همیشه
منظره‌های مات ِپشت ِشیشه
بهار، بهار

حرفی برای گفتن
تو فصلِ بی‌حوصلگی شکفتن
*
*
بهار، بهار

پرنده گفت یا گل گفت؟
ما شنیدیم هر کسی خوابه نشنفت

                                                         شاعر: محمد علی بهمنی

آخر نوشت:

داره عید میرسه!یاده اون شعره افتادم که بابام همیشه نزدیکای عید میخونه:

عید اومد و ما لختیم

رفتیم به بابا گفتیم

عید اومد و ما لختیم

...

امسال درسته سال بدی بود، خیلی بد!ولی داره تموم میشه!

امیدوارم با ساله جدید همه چیز درست بشه.

سبز باشید و سبز بمانید، مثل بهار!

یاعلی!


+ ; ٢:٠٠ ‎ب.ظ ; ۱۳۸۸/۱٢/٢٧
    پيام هاي ديگران ()   

باز هم بازی!

چند وقت نبودم و کلی از ملت وبلاگ نویس عقب افتادم.

دعوت شدم به بازی از طرف آبجی مانیای عزیز!!

  1. بهترین روز سال 88: روزی که جواب امتحانات دانشگاه اومد و بحمدالله اون درس سخته رو پاس کردم!!خجالتیول
  2. بهترین هدیه سال 88:  هدیه ای نگرفتم!افسوس
  3. بهترین سفر سال 88:  تابستون که کلی توی شهرستان موندیم.
  4. بهترین کتابی که توی سال 88 خوندم:  عجیبه ولی هرچی فکر میکنم میبینم که چیزی نخوندم!(وا مگه میشه که من کتاب نخونده باشم؟؟با این همه ادعای کتاب خونی خیلی برام اُفت داره!!)
  5. بهترین دوستِ سال 88: فرده خاصی به ذهنم نمیاد!
  6. بهترین کاری که توی سال 88 انجام دادم: متاسفانه کاره خاصی هم انجام ندادمافسوس
  7. بهترین غذایی که توی سال 88 خوردم: هیچی خورشت کرفس مامانم نمیشه!خوشمزه
  8. بهترین فیلمی که توی سال 88 دیدم: خاک بر سرم!چقدر کم حافظه شدم من!کلی فیلم دیدم ولی اصلا یادم نیست!تعجب
  9. بهترین پُستی که توی سال 88 نوشتم: توی اینجا تو گفته بودی سهراب! و توی به کسی نگو آدم ها و آدمس ها(حالا کسی ندونه انگار چقدر توی به کسی نگو پست نوشتم که اینم بهترینش باشه!!همین یه دونه بوده دیگه!!خمیازه)

 

آخر نوشت:

یادم باشه دیگه توی این بازیا شرکت نکنم که آبرو واسه آدم نمیذاره!!

از اونجایی هم که کلی از وقت بازی گذشته و کیفش رو از دست داده و اینکه نزدیکه عیده و ملت وقت ندارن کسی رو دعوت نمیکنم.

 

+ ; ۱۱:٢۸ ‎ب.ظ ; ۱۳۸۸/۱٢/٢٥
    پيام هاي ديگران ()   

من و دانشگاهم(1)

توجه! توجه!

خانواده این متن را نخوانند!!

این جایی که من میام مثل بیشتر دانشگاه های ایران بیشتر به پارتیه شبانه شبیه تا به یه محیط علمی!!(چه توقعی دارم من؟!)

نمیدونم قبلا گفتم یا من گرمسار درس میخونم رشته ام هم کشاورزی-مهندسی آب هستش.گرمسار در جنوب شرقی تهران و در فاصله ٩٠ کیلومتری هستش.

این از معرفی دانشگاهم!

توی این دانشگاه ما هر ترم یه چیز مد میشه.(البته این مد بیشتر واسه ی دخترا دانشگاهه، پسرای بدبخت که از این کارا بلد نیستن!!دروغگو)

برای مثال:

ترم پاییز پارسال!وقتی رفتیم دانشگاه با صحنه جالبی مواجه شدیم.٩٠ درصد دخترای دانشگاه برنزه شده بودن!!ما هم از اینکه همه با هم انقدر هماهنگن کلی کف کردیم و کلی طول کشید تا همکلاسی هامون رو تونستیم تشخیص بدیم(خب حق بدید بهمون!طرف رو ما قبل از تابستون دیده بودیمش که سفید بود!!خجالتبعد از تابستون دیدیمش قهوه ای!! خب انتظار نداره آدم که قیافه طرف ییهویی انقدر تغییر کنه دیگه!!والا!)

ترم پیش (یعنی پاییز)هم که از ملت خداحافظی کردیم همه سالم بودن!این ترم که اومدیم دیدیم ۶٠ درصد دخترای دانشگاه دماغشون و چسب مالی کردن!!ابرو

خلاصه اینکه ما هر ترم یه مورد های اینجوری داشتیم!!قهر

حالا باید منتظر بود و دید که ترم بعد چی مد میشه بین این دخترای دانشگاه ما!!چشمک

+ ; ۱۱:٤٧ ‎ق.ظ ; ۱۳۸۸/۱٢/۱٧
    پيام هاي ديگران ()   

دلتنگم ...

دلتنگم...

دلتنگه دستاهایش...

(باقی دلتنگی ها توی ادامه مطلب.)

ورد زبانش همیشه این بیت حضرت حافظ بود:

 

هر گنج سعادت که خدا داد به حافظ

                                                  از یمن دعای شب و ورد سحری بود

 

آخر نوشت:

می تونی بقیه حرفا رو از زبون م.پارسا بخونی.

 

ادامه مطلب
+ ; ۱٢:۳۸ ‎ق.ظ ; ۱۳۸۸/۱٢/۱٤
    پيام هاي ديگران ()   

تو گفته بودی سهراب!!

چتر ها را بستیم!

                     زیر باران رفتیم!

                                      با همه مردم شهر زیر باران رفتیم!

                                                                        عشق را جستیم!

ولی باران عشق را هم شسته بود و فقط خیس شدیم!

 

آخر نوشت:

شرمنده خیلی دری وری شده!ییهویی به ذهنم اومد و بدون ادیت نوشتمش.

فقط محض خالی نبودن عریضه !

این روزا دیر به دیر میتونم بیام.

بعدا نوشت:

متن اصلاح شد!

+ ; ۱٢:۱٠ ‎ب.ظ ; ۱۳۸۸/۱٢/۱۱
    پيام هاي ديگران ()   

من و محله مون/محله نگو...بلا بگو!!

اول روشنتون کنم ما کجا زندگی میکنیم!

به قول دادشم گاو و گوسفندش و توی دهاتش فروخته و اومده اینجا ساکن شده!

اینجا شامل یه عالمه بلوکه 8 و 9 و 4 طبقه است!و با جمعیتی بالغ بر 21000 نفر!

در مورد محلمون همین بس که یه بار روزنامه ی همشهری در موردش تیتر زده بود که :

روستای عمودی!

ایشالا که فهمیدین چه جور جاییه؟؟!

22 بهمن من که نبودم ولی مامانم میگفت ملت خودشون رو جر واجر(؟؟)کردن موقع دادن شعار الله اکبر و مرگ بر ضد ولایت فقیه ! در حدی که بنده ی خدایی که داشته این شعار و میداده صداش شده بوده تو مایه های صدای غاز!صدای غاز رو که شنیدی!؟؟

اینم بگم که ما توی محلمون 6 یا 7 تا پایگاه بسیج خواهران و برادران داریم و این از افتخارات ما محسوب میشه.در موقع اغتشاشات هم که بود این برادر های ما بودن که  همشون رفتن و ملت و زدن فرستادن خونشون.(یه شب ساعت 1 یا 1:30 دقیقه شب بود که می اومدیم خونه با خانواده.یک آن شوکه شدیم از این همه آدم و لباس های خفن و باتوم های خفن و موتورهای خفنتر!)

7-8 ماه پیش هم که هنوز نتیجه انتخابات دهمین دوره ریاست جمهوری معلوم نشده بود این دوستان مثل اینکه اطلاع داشتن که چه کسی پیروز این انتخاباته یه منبع 100٠لیتری (درک نکردی مثل اینکه 1000 لیتر!!!)سن ایچ درست کردن بودن و همین جور فرت و فرت شیرینی و آبمیوه بود که میدادن دست ملت!

 

مژده نوشت:

بشتابید! بشتابید!

اون حاج آقایی بود که اومد توی برنامه ی دیروز امروز فردا ی شبکه 3 سیما و همین طور فحش بود که به سبزها میداد،اسمش هم بود حجت الاسلام والمسلمین حاج آقا شَجونی(!!!) اون میخواد فردا بعد از نماز مغرب و اعشا توی مسجد جامع امام حسن مجتبی(ع)محلمون بیاد و سخن پراکنی کنه!!(همون سخنرانی خودشون!)

+ ; ٤:٠۱ ‎ب.ظ ; ۱۳۸۸/۱٢/٤
    پيام هاي ديگران ()   

به بچه هامون چی بگیم!؟؟

امروز قبل از ظهر بود،داشتم توی اتاق به کارام میرسیدم که سر و صدای بچه هایی که بیرون مشغول بازی بودن نظرم رو جلب کرد.

۴-۵ تا دختر بچه بودن که حدود ۶-٧ سالشون بود، نمیدونم چه بازی بود که میکردن ولی چند ثانیه یه بار صداشون بالا میرفت و میگفتن آمریکایی ها حمله کردن...و جیغ و ویغ (؟؟) راه مینداختن.

چند دقیقه بعد صداشون بلند شد که احمدی نژاد...(که بقیه اش رو نفهمیدم!)و چند دقیقه بعد صداشون اومد که میگفتنمرگ بر موسوی!! و دقایقی بعد؛ یه هفته دو هفته بهارحموم نرفته!(اسم یکیشون بهار بود.)

همین طور چند لحظه یکبار صدای شعار ازشون بلند میشد در حالی که حتی خیلی، دقت کنین خیلی، از بچه هامون هستن که نمیدونن رهبر مملکت ما کیه!(این کاملا واقعیه!!مدارکش هم موجوده!)

 

چرا باید ما بجایی برسیم که بچه هامون هم سیاسی شده باشن!(درسته که ایران جزو تنها کشور هایی هستش که مردمِ خیلی سیاسی داره ولی در این حد!!؟؟)

بچه هایی که الان باید بازی های کودکانه انجام بدن! ولی...

مقصرکیست؟؟فکر نمیکنم مقصر کسی باشه جز من! جز تو! جز ما! ماهایی که حتی به بچه هامون هم رحم نمیکنیم و اونارو هم وارد بازی های سیاسی خودمون میکنیم.

چرا ...؟؟


آخر نوشت:

من از خودمون خیلی نا امید شدم!خیلی.

همین.

+ ; ٢:٤۳ ‎ب.ظ ; ۱۳۸۸/۱۱/۳٠
    پيام هاي ديگران ()   

دریایی

همچو دریــا باش،

طوفانی اش هم زیباست!

آخر نوشت:

ما هستیم(منظورم اون شعاره نیست!یعنی اینکه ما اومدیم! در واقع منظورم اینکه برگشتیم!)

کی بود خودش و تیکه پاره میکرد؟بیا دلت خنک شد اینم از دری وری های خودم !سبز

+ ; ۱۱:٥۸ ‎ب.ظ ; ۱۳۸۸/۱۱/٢٧
    پيام هاي ديگران ()   

شعر یک سرباز ایرانی در بهمن ماه سال 57

چه تاریک است امشب

و من، برگهای سرخ و زرد را که در آن فرو میریزد

                                        دیگر نمیبینم،

شاید که صبح بهار میشود

و زمانی که من چشمهایم را میگشایم

                                                     برگها همه سبز شده باشند

                                                     با رگهای تکیده از آتش

من که نمیدانم فردا شروع چه فصلی است

آخر  من تاریخ را گم کرده ام،

من حتی ساعات و شناسنامه ام را

                                                  گم کرده ام

                                                شاید که نداشته باشم،

ولیکن این بو که به مشام میرسد

هرچند که به بوی باروت و خون می ماند

برایم فصل خوب را نوید می دهد

من از این شب نمیترسم

من شبهای سیاهتر از این را هم دیده ام

ولی نمیدانم،

این آخرین شب سیاه است

امشب آخرین جلسه کفتارهاست

آن هزار کفتار، هزار بار می میرند

                                           زیرا برگ های خون جاریست

من بوی خون را حس میکنم

من فردا را روز تولد خود می نامم

من از فردا تاریخ خواهم داشت

و برای خود شناسنامه خواهم گرفت

من از فردا قبیله راستین را خواهم شناخت

و نمازی بدون دلهره خواهم گذاشت!

آخر نوشت:

معلومه دیگه از کجا نوشتم!سؤال داره؟!از همون دفتر شعر دیگه!

 

 

+ ; ۱۱:٢٠ ‎ب.ظ ; ۱۳۸۸/۱۱/٢۱
    پيام هاي ديگران ()   

داستان تکراریه ابر و دریا

ابر بارنده به دریا میگفت:

«من نبارم تو کجا دریایی؟؟!»

دریا خنده کنان با او گفت:

«ابر بارنده تو هم از مایی!!»

آخر نوشت:

این شعر و از اونجایی که نمیدونستم چی بنویسم گذاشتم.شرمنده چون خیلی تکراریه ولی خب بعضی چیزا تکرارشون بد نیست!

راستی!خوش اومدی!

+ ; ۱٢:٠۳ ‎ق.ظ ; ۱۳۸۸/۱۱/۱٦
    پيام هاي ديگران ()